ARGHAVAN SAMADIAN

ILLUSTRATOR & GRAPHIC DESIGNER

BLOG

view:  full / summary

Bidel dehlavi

Posted by arghavansamadian on June 1, 2015 at 9:20 AM Comments comments (0)

جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ

ای هستی تو ننگ عدم تا به‌ کجا هیچ

دیدی عدم هستی و چیدی الم دهر

با این همه عبرت ندمید ازتو حیا هیچ

مستقبل اوهام چه مقدار جنون داشت

رفتیم و نکردیم نگاهی به قفا هیچ

آیینهٔ امکان هوس‌آباد خیال ست

تمثال جنون‌ گر نکند زنگ و صفا هیچ

زنهار حذرکن ز فسونکاری اقبال

جز بستن دستت نگشاید ز حنا هیچ

خلقی‌ست نمودار درین عرصهٔ موهوم

مردی و زنی باخته چون خواجه‌سرا هیچ

بر زلهٔ این مایده هر چند تنیدیم

جز حرص نچیدیم چو کشکول‌ گدا هیچ

تا چند کند چارهٔ عریانی ما را

گردون که ندارد به جز این کهنه درا هیچ

منزل عدم و جاده نفس ما همه رهرو

رنج عبثی می‌کشد این قافله با هیچ

بیدل اگر این است سر و برگ کمالت

تحقیق معانی غلط و فکر رسا هیچ.

 

بیدل دهلوی، غزلیات، غزل شمارهٔ ۸۹۳

Shahriar

Posted by arghavansamadian on May 21, 2015 at 6:45 PM Comments comments (0)

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت

[...]

تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من

به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت

شهریار

Maulana

Posted by arghavansamadian on May 12, 2015 at 9:50 AM Comments comments (0)

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بود است مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علوی است یقین می دانم

رخت خود باز بر آنم که همان جا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او می شنود آوازم

یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

از سر عربده مستانه به هم درشکنم

من به خود نامدم این جا که به خود باز روم

آن که آورد مرا باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

شمس تبریز اگر روی به من بنمایی

والله این قالب مردار به هم در شکنم

 

Mahmoud Ekramifar poète contemporaine

Posted by arghavansamadian on May 7, 2015 at 12:05 AM Comments comments (0)

به نقل از شفقنا افغانستان

حتما این مصرع معروف و زیبا را جایی خوانده اید : یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد و حتما نمی دانید که آیا این مصرع ادامه ای دارد یا نه و یا شاعر این شعر کیست؟

به گزارش خبرگزاری شفقنا افغانستان، این شعر که در قالب مثنوی سروده شده از سروده های دکتر محمود اکرامی فر شاعر معاصر ایرانی است که در کتاب "دریا تشنه است" به چاپ رسیده است.


در این ایام که همزمان با عید سعید غدیر می باشد شما را به خواندن این شعر بسیار زیبا دعوت می کنیم :

از بيابان بوي گندم مانده است / عشق روي دست مردم مانده است 

آسمان بازيچه ي طوفان ماست / ابر نعش آه سرگردان ماست

باز هم يک روز طوفان مي شود / هر چه مي خواهد خدا آن مي شود

مي روم افتان و خيزان تا غدير / باده ها مي نوشم از جوشن کبير

آب زمزم در دل صحرا خوش است / باده نوشي از کف مولا خوش است

فاش مي گويم که مولايم عليست / آفتاب صبح فردايم عليست

هر که در عشق علي گم مي شود / مثل گل محبوب مردم مي شود

تا علي گفتم زبان آتش گرفت / پيش چشمم آسمان آتش گرفت

آسمان رقصيد و باراني شديم / موج زد دريا و طوفاني شديم

بغض چندين ساله ي ما باز شد / يا علي گفتيم و عشق آغاز شد

يا علي گفتيم و دريا خنده کرد / عشق ما را باز هم شرمنده کرد

یا علی گفتیم و گلها وا شدند / عشق آمد قطره ها دریا شدند

یاعلی گفتیم و طوفانی شدیم / مست از آن دستی که می دانی شدیم

یاعلی گفتیم و طوفان جان گرفت / کوفه در تزویر خود پایان گرفت

کوفه یعنی دستهای ناتنی / کوفه یعنی مردهای منحنی

کوفه یعنی مرد آری مرد نیست / یا اگر هم هست صاحب درد نیست

عده ای رندان بازاری شدند / عده ای رسوایی جاری شدند

آن همه دستی که در شب طی شدند / ابن ملجم های پی در پی شدند

از سکوت و گریه سرشارم علی / تا همیشه دوستت دارم علی

منبع:

afghanistan.shafaqna.com/elected/item/39776-%DB%8C%D8%A7%D8%B9%D9%84%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF%D8%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%81%D8%B5%D9%88%D9%84%20%D9%85%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B4%D8%B9%D8%B1.html

un poème de Kaiser Aminpoor

Posted by arghavansamadian on May 6, 2015 at 8:50 PM Comments comments (0)

روز مبادا - شعری از قیصر امین پور

وقتی تو نیستی

نه هستهای ما چونان که بایدند

نه بایدهای ما

مثل همیشه ،

آخر حرفم را

و حرف آخرم را

با بغض فرو می خورم

عمریست لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم

باشد

برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی شبیه همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند

شاید امروز نیز

روز مبادا باشد

 

وقتی تو نیستی

نه هستهای ما چونان که بایدند

نه بایدهای ما

هر روز بی تو

روز مباداست !

Les Amis inconnus, le Sillage , Gallimard

Posted by arghavansamadian on March 4, 2015 at 5:15 PM Comments comments (0)

On voyait le sillage et nullement la barque

Parce que le bonheur avait passé par là.

Jules Supervielle (Montevideo, Uruguay, 1884-Paris 1960)

Woody Allen

Posted by arghavansamadian on February 10, 2015 at 7:35 AM Comments comments (0)

 

وودی آلن: همه مون باید برا زنده موندن یه داستان خیالی ببافیم

مجله گفتگو: آیا خوشبختی؟

 

وودی آلن: از وقتی که خودم رو می شناسم آدم بدبینی بودم. یادم می آد که از بچگی اینطوری به دنیا نگاه می کردم. ربطی هم به بالاتر رفتن سن نداره. زندگی مثل کابوسه، سیاه و دردآور و پوچ. به نظر من تنها راه چاره برای شاد بودن، سرخود کلاه گذاشتنه.

 

فکر کنم حق داشته باشم که بگویم اکثر مردم نظرشان با شما یکی نیست

 

وودی آلن: ولی اولین کسی نیستم که این حرف رو می زنم یا اصلا آدمی نیستم که بتونم این حس را به خوبی توضیح دهم. نیچه همین رو گفته، فروید هم اینطوری فکر می کنه، یوجین اونیل هم دنیا رو اینطوری می بینه. همه مون باید برا زنده موندن یه داستان خیالی ببافیم. اگه بخوایی رک و راست باشی زندگی کوفتت می شه و نمی تونی تحملش کنی.

 

نمی توانم تصور کنم که وودی آلن زندگی سختی داشته باشد

 

وودی آلن: خودم می دونم که آدم خوش شانسی هستم و استعدادم تلف نشد. زندگی پر باری داشتم. ولی توی بقیه موردها، توی زندگی ساده و چیزهای معمولی، گلیم خودم رو نمی تونم از اب بکشم بیرون. چیزهایی که برا دیگرون عین آب خوردنه.

 

می توانی چند مثال بزنید؟

 

وودی آلن: از سوارِ هواپیما شدن بگیر تا ترتیب اقامت تو هتل دادن. عاجزم از این کارا. از عهده یه قدم زدن ساده یا حتی پس دادن جنس به فروشگاه هم بر نمی آم. از ۱۶ سالگی یه ماشین تحریر دارم که همه فیلمنامه هام رو با اون می نویسم. تا همین اواخر نمی تونستم روبان جوهرش رو عوض کنم. می شد یه وقت هایی که مهمونی می دادم تا ادما بیان خونه ام و من ازشون بخوام روبان جوهرش رو عوض کنن. خیلی ناراحت کننده اس.

 

اعتقادی به چیزهای خوب توی زندگی نداری؟

 

وودی آلن: زندگی یه عالم لحظه های شیرین داره. بلیط بخت آزمایی ببری، یه زن خوشگل ببینی، یه شامِ خوب بخوری … پناه بردن به یه چیزی خیلی دلپذیره… مثلا توی فیلم مهر هفتم برگمن… این یه فیلم اسفناکه که خیلی تلخ و سیاه ساخته شده… یه لحظه داره که قهرمان فیلم نشسته با بچه ها داره شیر و توت فرنگی وحشی می خوره ولی اون لحظه دلپذیر زود تموم می شه و بر می گرده به زندگی واقعی.

 

آیا به همین اندازه نسبت به عشق هم بدبینی؟

 

وودی آلن: توی رابطه، همه چیز به شانس ختم می شه. مردم می گن اگه رابطه خوب می خواهی باید رویش کار کنی. براش زحمت بکشی. اما تا حالا شنیدی راجع به چیزی که خیلی باهاش حال می کنی اینو بگن… مثلا اگه داری می ری فوتبال تماشا کنی یا میری قایق سواری. شده که بگی باید رویش کار کنم . نه. خیلی ساده عاشق اون کاری. کسی نمی تونه روی رابطه اش برنامه بچینه یا بخواد و بتونه کنترلش کنه. توی رابطه فقط باید شانس بیاری. اگه نه باید پی اش رو به تنت بمالی. برا همینه که خیلی از رابطه ها مشکل توشون هست و دردآورن. ادما تحمل می کنن همدیگرو چون رمقش رو ندارن. یا از تنهایی می ترسن یا برا بچه ها باید بمونن و بسازن.

 

اهل گریه هستی؟

 

وودی آلن:تو سینما خیلی گریه می کنم. احتمالا تنها جاییه که گریه ام می گیره… توی فیلم های خودم بکشم خودم رو، گریه ام در نمی آد. توی سینما انگار افسون می شم. فکر نکنم جای دیگه تا حالا پیش اومده باشه که گریه کرده باشم.

 

قبلاً، ستاره فیلم های خودت بودی. بعد مرتب بازی های کمتری کردی و این اواخر سال به سال کمترو کمتر نقش به خودت می هی. چرا؟

 

وودی آلن: فقط به خاطر اینکه نقش خوب برای خودم دیگه ندارم. مدتهای طولانی نقش های مرد عاشق پیشه رو می تونستم بازی کنم. حالا که پیر شدم برام جالب نیست که نقش های دیگه داشته باشم که کاری با دخترا نداره.. می تونی تصور کنی چقدر زجر آوره ساختن فیلم هایی که هنرپیشه های چون اسکارلت جوهانسون و نئومی واتز نقش دارن و باید شاهد این باشم که مردای دیگه باید به چنگشون بیارن و من فقط باید کارگردانی کنم؟ من اون کارگردان پیره هستم که اون گوشه وایستاده… اصلا خوشم نمی آد. من دوست دارم نقش مردای رو داشته باشم که نشستم تو رستوران روبروشون، زُل زدم تو چشماشون و دارم خالی می بندم. چون دیگه نمی شه برا همین دیگه برام جالب نیست بازی کنم تو فیلما…

 

برداشت تو از پیری چیست؟

 

وودی آلن: چیز خوبی نیست… نامردیه…هیچ خاصیتی نداره. باهوشتر نمی شی. درک بیشتری پیدا نمی کنی. مهربون نمی شی. بی خیال نمی شی. چشمت نمی بینه، کمرت درد می گیره. دل و روده ات می ریزه به هم. خوب نمی شنوی. نصیحتم به شما اینه که اگه می تونین یه کاری کنین که پیر نشین. اصلا دلچسب نیست.

 

چه موقع دست از ساختن فیلم می کشی؟

 

وودی آلن: من کارم رو دوست دارم. کجا می تونم بلندپروازی هایم ر ا جولان بدم از سینما بهتر. من یه هنرمندم. من همیشه دنبال درست کردن و خلق یه کار بهترم. فیلمم رو که می گیرم شانس اینکه معمولا از دفعه قبل بهتر ساخته باشم هست. امکان شکست خوردن و بد شدن کار هم هست. من که برای پول و گیشه فیلم نمی سازم. همیشه قصدم اینه که بهتر بشم. اگه این انگیزه نبود، اگه فکر می کردم که بهترین فیلم رو ساختم، اونوقت چه خاکی به سرم می کردم.

 

Woody Allen: “the whole thing is tragic”

 

بازنشرو ویرایش از آرشیو مجله

http://marde-rooz.com/?p=40041

 

tu étais l'amour!

Posted by arghavansamadian on October 12, 2014 at 3:35 PM Comments comments (0)

تو

عشق بودی.

این را

از رفتنت، فهمیدم.


جمال ثریا


******************

 

بعد از رفتنت، بالاخره فهمیدم...

سیاه‌تر از چشمانت، روزگارم است.


El amor esta rojo

Posted by arghavansamadian on October 8, 2014 at 5:05 AM Comments comments (0)

"عشق سرخ است !

سرخ سرخ ، به رنگ خون ،

با همان صلابت ،

كه از عقيق زخم سينه ،

به بيرون مي تراود

و شقايق و لاله ،

بر گستره زمين ،

مي پروراند .

عشق آبي نيست !

اگر اندوهي دارد ،

ميرا و فاني ،

و شاديهايش اما ،

جاوداني است !

هرگز نمي ميرد ،

جان مي بخشد ،

و گاهي نيز،

جان مي ستاند!

ولي هميشه ،

زنده است."


 

برگرفته از مقدمه مترجم (کیومرث پارسای) در «عشق سالهای وبا»، گابریل گارسیا مارکز، انتشارات آریابان 

sans titre

Posted by arghavansamadian on October 8, 2014 at 4:55 AM Comments comments (0)

 

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می نشینی روبرویم، خستگی در می کنی

چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است؟!؟

باز می خندم که خیلی، گرچه می دانی که نیست...

شعر می خوانم برایت، واژه ها گل می کنند

یاس و مریم می گذارم ، توی گلدانی که نیست...

چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی

دستهایم را بگیری ، بین دستانی که نیست...؟!؟

وقت رفتن می شود، با بغض می گویم نرو...

پشت پایت اشک می ریزم، در ایوانی که نیست...

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود...

باز تنها می شوم، با یاد مهمانی که نیست...!

بعد تو این کار هر روز من است

باور این که نباشی، کار آسانی که نیست...!!!


Rss_feed