ARGHAVAN SAMADIAN

ILLUSTRATOR & GRAPHIC DESIGNER

BLOG

Gabriel García Márquez

Posted by arghavansamadian on June 19, 2016 at 1:25 PM Comments comments (0)

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌ دانند ، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجامشود.

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر رااز داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می‌ كند.

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزیاست كه خود می‌ سازد.

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوستداریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌ دهیم ، دوست داشتهباشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی ، چیزهایی است كه برای انسان اتفاقمی‌ افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌ دهند.

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمنوی است.

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ رابا قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌ توان ایثار كرد ، اما بدون ایثار هرگزنمی توان عشق ورزید.

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردنآنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد ، بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌ های خوب نیست ؛بلكه خوب بازی كردن با كارت‌ های بد است.

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌ كند نارس است ، به رشد وكمال خودادامه می‌ دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می‌ شود.

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیااست.

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

Samad Behrangi

Posted by arghavansamadian on April 13, 2016 at 11:05 AM Comments comments (0)

به گمانم ذهنیتی که آدم ها برای هم به یادگار می گذارند از همه چیز بیشتر اهمیت دارد...!‏

‏بالاخره در زندگی هر آدمی ،... یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده ... مدتی مانده .... قدمی زده و بعد اما ، بی هوا غیبش زده و رفته... آمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست...!!! اینکه بعد از پایان رابطه، روزی روزگاری .... در جمعی حرفی از تو به میان بیاید ،.. آن شخص چگونه توصیفت می کند مهم است... اینکه بعد از گذشت چند سال ،... بعد از تمام شدن احساستان به هم ،... چه ذهنیتی از هم دارید ، مهم است...!!! اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی ... اینکه تورا چطور آدمی شناخته ، مهم است.... به عنوان یک آدم خوب از تو یاد میکند یا بد؟؟!! می گوید بچه بودی و رفتارهای کودکانه داشتی ... یا منطقی بودی و میشد روی دوستی ات حساب کرد... مهربان بودی یا خودخواه..! میگوید همراه خوبی بودی یا مهم ترین اشتباه زندگیش...!!! خاطرات خوبی از تو دارد یا نه ، برعکس ... بدترین روزهای زندگی اش را با تو تجربه کرده است ...!! به گمانم ذهنیتی که آدم ها برای هم به یادگار می گذارند از همه چیز بیشتر اهمیت دارد... مهربانی تنها چیزیست که انسانهارا ماندگار میکند!!! حتی در ذهن بدترین و خودخواه ترین و بی رحم ترین آدم ها... مهربانی فداکاری میخواهد.... حتی اگر باعث تنهاییت شود... به گمانم ذهنیتی که آدم ها برای هم به یادگار می گذارند از همه چیز بیشتر اهمیت دارد...!‏ وگرنه همه آمده اند که یک روز بروند!‏

 

صمد بهرنگی


Les Amis inconnus, le Sillage , Gallimard

Posted by arghavansamadian on March 4, 2015 at 5:15 PM Comments comments (0)

On voyait le sillage et nullement la barque

Parce que le bonheur avait passé par là.

Jules Supervielle (Montevideo, Uruguay, 1884-Paris 1960)

<3

Posted by arghavansamadian on January 25, 2014 at 6:40 AM Comments comments (0)

وای بر آن روزی که چیزی حتا عشق عادتمان شود.

عادت همه‌چیز را ویران می‌کند؛ از جمله عظمت دوست داشتن را،

تفکر خلاق را، عاطفه ی جوشان را.

عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان!

روزگاری‌ست چه بد، که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست

و آواز عاشقانه‌ خواندن دلیل عاشق بودن...!


 

یک عاشقانه آرام / نادر ابراهیمی

 

Ethic, theories of Socrates, Plato and Aristotle

Posted by arghavansamadian on February 27, 2013 at 3:25 AM Comments comments (0)

 

پیروی از خرد

علم اخلاق در نظریه های سقراط، افلاطون و ارسطو

مهرنوش صادق الوعد


 

اخلاق شاخه ای از فلسفه است که در ماهیت خوبی و حق و یا به قول فلاسفه، در باب خوبی ها و بدی ها، جنگ ها، عدالت ها، ... به بحث و گفت وگو و پژوهش می پردازد و می کوشد تا روشن سازد که انسان چگونه باید باشد و یا در زندگی چگونه باید رفتار کند تا به خوشی و سعادت دست یابد. به عبارت دیگر اخلاق، مطالعه در رفتار کمال مطلوب و علم و خیر و شر و علم حکمت عملی و به قول سقراط علم اعلی است و درست برخلاف روانشناسی که حالات و رفتار انسان را چنانکه هست مورد بررسی قرار می دهد.

سرزمین یونان مهد فلسفه است. فلسفه پس از آن که در آسیای صغیر طلوع کرد، راه تکامل خود را در یونان ادامه داد تا زمانی که فیلسوفانی چون سقراط، افلاطون و ارسطو شکوفا شدند.چنان که هگل می گوید: «نام یونان برای قلوب مردم با فرهنگ در اروپا اثر وطن را دارد» به جرأت می توان گفت که فلسفه هستی خود را تا حد زیادی مدیون افلاطون و ارسطوست. و اکنون در میان لابه لای آثار و نظریات آنها نکته هایی را می یابیم که شاید به علت صنعتی شدن جوامع و توجه به تکنیک های روز پژوهندگان را از اصول اولیه عقلانی به دور کرده است. اصول اولیه ای که ما را به اخلاق رهنمون و با تأملی در این متن شاید بتوانیم اصولی را که گم کرده ایم و یا به علت تکرار نشدن به دست فراموشی سپرده ایم، بار دیگر در ذهن خود زنده کنیم.

ابداع کنندگان و یا بنیانگذاران علم اخلاق اروپایی، سوفسطائیان یونانی هستند. کالیکلس در کتاب «گورگیاس» افلاطون، اخلاق را زنجیری می داند که ضعفا برای در بند کشیدن اقویا ساخته اند.

هنگامی که فلسفه یونان از قید اصول کهن و تعدد خدایان رهایی پیدا کرد مردم یونان از آزادی که به آن دست پیدا کرده بودند سرمست شدند. فلسفه سوفسطائیان نماینده این سرمستی است. همین امر باعث شد که اخلاق به سختی آسیب ببیند و پیروی از مادیگرایی و توجه به نشانه های طبیعی به طغیان جوانان منجر شود و پی آمد آن تلاش اندیشمندانی چون سقراط، افلاطون و ارسطو برای تعریف اخلاق آغاز شد.

پیش از سقراط اندیشه های اخلاقی جز در شعر شاعران آن هم به شکل امثال و حکم دیده نمی شد که به خطر افتادن و به بیراه رفتن جوانان آتنی آن روزگار منجر شد.

در همین زمان یعنی بین سال های (۴۶۹-۳۹۹) قبل از میلاد سقراط خطر تعلیمات سوفسطائیان که جوانان را به تباهی می کشاند فهمید. سقراط آتن را میان دو خطر می دید:

۱- خطری از جانب اکثریت و توده مردم که می خواستند عقاید کهن را دوباره برگردانند و دوم خطر ناشی از عقیده به اصالت فرد و بی پروایی به اخلاق که از زوال عقیده به دین کهن پیدا شده بود. در اخلاق دیدگاه های مختلف اخلاقی مورد مطالعه قرار می گیرد. هدف از این مطالعه پاسخ برای این گونه پرسش ها است: انسان چگونه باید رفتار کند؟ زندگی خوب و سعادتمندانه برای انسان چگونه زندگی ایست؟

فلاسفه در طول تاریخ سعی و تلاششان بر این بوده که به این پرسش ها پاسخ های رضایت بخشی بدهند. همین پاسخ هاست که «نظریه های اخلاقی» نام گرفته اند.

در تقسیمات اخلاق، اخلاق به نظری و عملی تقسیم می شود:

۱- در اخلاق نظری تکلیف مطلق مورد مطالعه قرار می گیرد به عبارت دیگر روشن می سازد که محرک اساسی اعمال انسان چه باید باشد و چه چیزی باید هدف زندگی انسان قرار گیرد. به عنوان مثال بحث می کند از این که آیا انسان باید به فرمان عقل گوش فرادهد، یا به دستورات عاطفه؟

۲- در اخلاق عملی وظایف یا تکالیف مختلف تعریف و مورد مطالعه و بحث و بررسی قرار می گیرد. مانند: وظایف انسان نسبت به خود، نسبت به خانواده، نسبت به دولت، نسبت به کشور و...

مسائل اخلاقی:

مسائل مهمی که در اخلاق مورد بحث قرار می گیرد، که عبارتند از:

۱- شعور اخلاقی (و جوان). نیروی بازشناسی خیر از شر آیا منشأ درونی دارد یا بیرونی؟

۲- احکام اخلاقی مانند: (دروغگویی ناپسند است، صداقت، امانتداری پسندیده است)

۳- هدف اعمال اخلاقی (رسیدن به سعادت و کمال)

۴- موضوعات اخلاقی (موضوع عمل اخلاقی کیست، به عبارت دیگر فعل اخلاقی که انجام می گیرد آیا مفید به حال خود است و یا مفید به حال دیگران؟)

برجسته ترین نظریه های اخلاقی در این دوره عبارتند از: نظریه اخلاقی سقراط، نظریه اخلاقی افلاطون و ارسطو.

۱- نظریه اخلاقی سقراط:

به اعتقاد سقراط تیره بختی انسان حاصل نادانی اوست. بزرگترین فضیلت دانایی است و اشتباهات آدمی از نادانی او سرچشمه می گیرد. اگر کسی واقعا بداند که چیزی بد است هرگز آن را انجام نمی دهد. همچنین باید در شناخت خیر کوشید و تعریف درستی از امور خیر به دست آورد. فضیلت چیزی غیر از دانش و حکمت و خردمندی نیست و فضایل عبارتند از: آگاهی به شجاعت، عفت، عدالت، خداپرستی.

سقراط معتقد است که برای آراستگی به این فضایل و رسیدن به سعادت باید گوش به فرمان خرد داشت و از دستورات عقل پیروی کرد.

۲- نظریه اخلاقی افلاطون:

افلاطون نیز همانند استاد خود سقراط عمل نیک را نتیجه علم به نیکی می داند و معتقد است که اگر مردمان نیکی یا خیر را بشناسند به بدی و شر گرایش پیدا نمی کند.

این فیلسوف مسائل اخلاقی را مبتنی بر مابعدالطبیعه تفسیر می کند و تلاش می کند تا مشکلات اخلاقی را نیز به مدد نظریه «مثل» حل کند. به نظر او خیر و عدالت معانی الهی هستند و هستی حقیقی و مستقل دارند. روح انسانی قبل از حلول در بدن در عالم مثل از «خیر مطلق» بهره برده است.

انسان برای این که به خیر و سعادت برسد باید دل و اندیشه خود را از آلودگی ها پاک کند و به فضایلی برسد. این فضایل عبارتند از: حکمت، شجاعت، عفت، عدالت.

۱- فضیلت سر (جنبه عقلی) حکمت است.

۲- فضیلت دل یا قلب (جنبه اراده) شجاعت است.

۳- فضیلت شکم (قوه شهوانی) عفت و پرهیزگاری است.

افلاطون معتقد است: انسانی که عدالت بر زندگی او حکومت کند انسانی خردمند و سعادتمند خواهد بود «البته معنی عدالت با آنچه که در سیاست و جامعه است فرق می کند، در اینجا منظور از عدالت افلاطون یعنی این که: هر شخصی دنبال کار خودش باشد و در کار دیگران مداخله و اظهارنظری نکند.»

۳- نظریه اخلاقی ارسطو:

به اعتقاد ارسطو انسان دو جنبه دارد: ۱- جنبه حیوانی ۲- جنبه خدایی و جنبه روحانی انسان، همان جنبه عقلی اوست. زیرا انسان دارای قدرت تفکر و تعقل است.

به اعتقاد ارسطو اگر انسان این دو جنبه حیوانی، خدایی و عقلی را با هم متحد کند و تمام نیروهای خود را فرمانبردار از عقل هماهنگ کند و در زندگی از دستورات خرد پیروی کند به یک فضیلت بزرگ در زندگی رسیده است.

ارسطو کلید ورمز موفقیت و راز نیکبختی را در میانه روی (رعایت حد وسط) می دانست، و افراط و تفریط را ناپسند می پنداشت. عاقل کسی است که از دو جانب افراط و تفریط رویگردان باشد و طریق اعتدال را برگزیند. باید به این نکته توجه کنیم که حد وسط در تعالیم اخلاقی و فلسفی ارسطو به معنی هندسی آن نیست یعنی نقطه ای نیست که در وسط یک خط و یا یک فاصله باشد. بلکه حد وسط در اخلاق را کسانی درک می کنند که از عقل پخته و انعطاف پذیر با اوضاع را نیز درک کرده باشند. سن جوانی دوره افراط ها و تفریط هاست.

ارسطو اعتقادی دیگر مبنی بر این دارد که حد وسط تنها عامل و یگانه رمز سعادت نیست، بلکه مال و ثروت دنیوی نیز برای امرار معاش زندگی نیز لازم و ضروری است. زیرا فقر، شخص را خوار و زبون می کند و چشم او غالبا به دست دیگران است درصورتی که مال و دارایی شخص را از طمع و چشم به مال دیگران دوختن دور می کند و راحتی می آورد که موجب می شود شخص استعداد خود را به کار ببرد. ارسطو از میان اسباب و علت های خارجی برای رسیدن به سعادت، دوستی را از همه بهتر و شریف تر می دانست. درحقیقت دوستی برای دوران خوشبختی لازم تر از دوران بدبختی است. در دوران دوستی و رفاقت باید حد اعتدال را نیز رعایت کنیم و دایره دوستی باید محدود شود. دوام دوستی از روی حد اعتدال بادوامتر از دوست های بسیار گرم و پرهیجان است.

با این همه اگرچه مال و منال و دوستی برای سعادت لازم است، اصل و جوهر سعادت درخور ماست و آن دانش کامل و صفای روح است. لذایذ حسی مسلما راه خوشبختی نیست، همچنان که سقراط به کسانی که سعادت را در لذایذ حسی می دانند؛ می گوید: لذت حسی مستلزم دوراست. ارسطو در تعالیم علم اخلاق از تبلیغ و نصایح توخالی پرهیز می کرد و جوانان برای پرورش روح خود بیشتر به او نزدیک می شدند. ارسطو به طور صریح و واضح بیان می کند هدف زندگی خیر فی ذاته نیست بلکه سعادت و خوشبختی است. زیرا ما سعادت را به خاطر نفس سعادت می جوییم نه برای چیز دیگر. سعادت انسان در آن است که صفات و استعدادها و وظایف خاص انسانی را به حد کمال برساند. حال باید توجه کرد که بالاترین صفت ممتاز خاص انسان نیروی تفکر و اندیشه اوست و به این وسیله است که او از همه حیوانات دیگر متمایز کرده و هرچه این قدرت و توانایی بالاتر رفته مزیت و برتری او بیشتر خواهد شد.

سقراط و افلاطون راست می گفتند که عالی ترین هدف آدمی وصول به سعادت است. زندگی معقولانه هدف ارسطو است. این زندگی را عقل رهبری می کند و هرکس می تواند، خود را مشمول آن سازد.

کوتاه سخن آن که: انسان کامل در نظر ارسطو آن نیست که به علم مابعدالطبیعه اشتغال بورزد. بلکه مرد کامل کسی است که خود را بی جهت به خطر نمی اندازد، اشیایی که واقعا نظر او را جلب کنند خیلی کم و محدود هستند. او حاضر است که به مردم خدمت کند ولی از احسان و خدمت به دیگران به خود شرمگین است، زیرا خدمت و احسان به دیگران نشانه برتری و قبول احسان علامت زیردستی است... او از ستایش دیگران مغرور نمی شود، زیرا در نظر او چیز مهمی نیست. او بدی های دیگران را در یاد نگاه نمی دارد و اگر کسی به او بدی کرد فراموش می کند و درمی گذرد.

او حوادث زندگی را با شایستگی و خوشی استقبال می کند و از اوضاع و احوال بهترین استفاده را می کند. او سعادت و نیکبختی کامل را نه در جمع کردن ثروت می دانست و نه در خوشی های زودگذر، و نه در شهرت و مقام بلکه با میانه روی است که می توان به کیمیای سعادت دست یافت.

 


منابع

۱- تاریخ فلسفه کاپلستون ج ،۱ ترجمه: سیدجلال الدین مجتبوی

۲- تاریخ فلسفه ویل دورانت، ترجمه عباس زریاب

۳- کلیات فلسفه، مؤلفان: ریچارد پاپکین و آوروم استرول، ترجمه و اضافات: سیدجلال الدین مجتبوی

منبع: ه‍م‍ش‍ه‍ری‌، (۱۶ ت‍ی‍ر ۱۳۸۴): ص‌ ۹

Be young and in love

Posted by arghavansamadian on August 6, 2012 at 4:35 AM Comments comments (0)

كوچك باش و عاشق ...

كه عشق می‌داند آئین بزرگ كردنت را ...

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی. فرقى نمي‌كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران، زلال و پاک كه باشى تصویر آسمان در توست. چرا که مردم آنچه را که گفته‌ای فراموش خواهند کرد حتی آنچه را که انجام داده‌ای به فراموشی خواهند سپرد، اما هرگز از یاد نخواهند برد که باعث شده‌اید چه احساسی نسبت به خود داشته باشند

دوست داشتن دلیل نمی‌خواهد ولی نمی‌دانم چرا خیلی‌ها و حتی خیلی‌های دیگر می‌گویند این روز‌ها دوست داشتن دلیل می‌خواهد و پشت یک سلام و لبخندی ساده دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده و دنبال گودالی از تعفن می‌گردند

 

دیشب که بغض کرده بودم باز هم به خودم قول دادم من سلام می‌گویم و لبخند می‌زنم و قسم می‌خورم

و می‌دانم

عشق همین است

به همین ساد گی

برای همسایه‌ای که نان مرا ربود، نان

برای دوستی که قلب مرا شکست ، مهربانی

برای آنکه روح مرا آزرد ، بخشایش

و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق

آرزو دارم

Antoine de Saint-Exupery

Posted by arghavansamadian on April 24, 2012 at 2:50 PM Comments comments (0)


 

«آنتوان ماری روژه دوسنت اگزوپری» در 29 ژوئن 1900 در لیون فرانسه متولد شد و در 1926 به استخدام هواپیمایی «لاته کوئر» درآمد و کار خود را به عنوان خلبان آغاز کرد. در 1925 نخستین داستان او با نام «خلبان» در یکی از مجلات فرانسه منتشر شد. از آن زمان به بعد، حاصل زندگی ادبی او، آثاری از قبیل پست جنوب، پرواز شبانه، زمین انسانها (باد و شن و ستارگان، خلبان جنگ، نامه ای به یک گروگان و بالأخره شاهکار جاودانه اش «شازده کوچولو» است.

اگزوپری در سال 1931 با بیوۀ روزنامه نگار معروف آمریکای جنوبی، «گومز کاریلو»، ازدواج کرد. همسر او «کانسوئلو سونسین» نام داشت.

این وصلت، اگر چه بر اساس عشق صورت گرفت، اما این دو به دلیل اختلاف فرهنگی، همیشه در حیطۀ زندگی مشترک خود، دچار سوء‌تفاهم و کج فهمی‌هایی بودند که اساس رنج و دل شکستگیهای آنها قرار می‌گرفت و بسیاری از دوستان اگزوپری معتقدند که قصۀ جاودانۀ شازده کوچولو به خاطر اندوه و دل شکستگی اگزوپری در اثبات عشق خود به کانسوئلو نوشته شده است. به این گونه که گل سرخ، تمثیلی از کانسوئلو و شازده کوچولو، خودِ اگزوپری و یا در واقع عشق بی‌شائبه و معصومیت‌های کودکانۀ روح اگزوپری است. پیام آور افقها وستاره‌های دور، آنتوان دوسنت اگزوپری، در سی و یکم ژوئیه 1944، آخرین پرواز خود را انجام رساند. پروازی بی انتها که فرودی نداشت و از آن پس دیگر کسی او را ندید. هواپیما پیدا نشد و تنها گمان این بود که هواپیمای اگزوپری توسط هواپیماهی شناسایی آلمانی در اطراف جزیرۀ کرس، سر نگون شده است...

 

فقط به خاطر چشم‌های تو

سیاهی چشمانت

شکارگاه من است

چونان ستارگان کوچک

و چهره ات،

راه شیری را می‌ماند

فقط به خاطر چشم‌های تو

شکار می‌شوم ای شاهزادۀ کوچک

و آهسته آرام می‌گیرم

در تاریکی

تاریکی بی رد...


فرمانروای امواج

انسان

امپراطوری پرندگان را فتح کرده است

و مرد انگلیسی که دلش می‌خواست

فرمانروای امواج باشد

آیا روزی از به آب انداختن کشتی‌هایش

خسته خواهد شد؟...


نور و تاریکی

در صبحی زیبا

دیدگانم را به سوی نور گشودم

و وحشت کردم

وقتی مردم تیره را پیش روی خود دیدم...


دعا

خداوندگارا

من نمی‌خواهم تو را رنج دهم

تنها مرا، همان گونه که هستم

پذیرا باش!


تو یک پری هستی

عزیزترین موجود دنیا

بدون تو

دیگر نمی‌توانم زندگی کنم

ای پری

ای جان کوچکِ وحشی ...



گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ

www.seemorgh.com/culture

منبع: کتاب شاهزاده سرزمین عشق

بازنشر اختصاصی سیمرغ

Patiently maturing

Posted by arghavansamadian on April 1, 2012 at 1:20 PM Comments comments (0)

بلوغی صبورانه

"کازانتزاکیس" نقل می کند که در دوران کودکی ، یک پیله کرم ابریشم را بر روي درختی می یابد، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می سازد. اندکی منتظر می ماند، اما سرانجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد این فرآیند را شتاب بخشد. با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله می کند، تا این که پروانه خروج خود را آغاز می کند. اما بال هایش هنوز بسته اند و اندکی بعد می میرد. او می گوید: بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود، اما من انتظار کشیدن نمی دانستم. آن جنازه ی کوچک تا به امروز، یکی از سنگین ترین بارها، بر روی وجدان من بوده است. اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه حقیقی وجود دارد: فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان

The Devil's Tale

Posted by arghavansamadian on March 24, 2012 at 6:00 AM Comments comments (1)

امروز ظهر شیطان را دیدم. نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت. گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند... شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟... شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و. خیانت، تا کجا میتواند فرا رود ! و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که: همانا تو پدر شیاطینی

Humans

Posted by arghavansamadian on March 11, 2012 at 6:50 AM Comments comments (2)

آدم‌ها زندگی می‌کنند… انسان‌ها زیبا زندگی می‌کنند!

آدم‌ها می‌شنوند… انسان‌ها گوش می‌دهند!

آدم‌ها می‌بینند… انسان‌ها عاشقانه نگاه می‌کنند!

آدم‌ها در فکر خودشان هستند… انسان‌ها به دیگران هم فکر می‌کنند!

آدم‌ها به نفس کشیدن فکر می‌کنند… انسان‌ها به استفاده از هر نفس!

آدم‌ها می‌خواهند شاد باشند… انسان‌ها می‌خواهند شاد کنند!

آدم‌ها اسم اشرف مخلوقات را دارند… انسان‌ها اعمال اشرف مخلوقات را انجام می‌دهند!

آدم‌ها انتخاب کرده‌اند که آدم بمانند… انسان‌ها تغییر کردن را پذیرفته‌اند، تا انسان شدند!

آدم‌ها می‌توانند انسان شوند… انسان‌ها در ابتدا آدم بودند!

آدم‌ها… انسان‌ها…

آدم‌ها آدم‌اند… انسان‌ها انسان!

اما…

آدم‌ها و انسان‌ها هر دو انتخاب دارند…

اینکه آدم باشند یا انسان،

انتخاب با خودشان است.