ARGHAVAN SAMADIAN

ILLUSTRATOR & GRAPHIC DESIGNER

BLOG

view:  full / summary

On se voit encore!

Posted by arghavansamadian on February 15, 2017 at 1:05 PM Comments comments (0)

آه که چقدر سرانگشت خسته بر بخار این شیشه کشیدم

چقدر کوچه را تا باور آسمان و کبوتر

تا خواب سر شاخه در شوق نور

تا صحبت پسین و پروانه پائیدم و تو نیامدی!

باز عابران، همان عابران خسته ی همیشگی بودند

باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و شهر همان شهر ساکت سالیان!...

من اما از همان اول باران بی قرار می دانستم

دیدار دوباره ما میسر است...!

مرا نان و آبی، علاقه عریانی، ترانه خردی، توشه قناعتی بس بود

تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خواب تو سر کنم.

 

"سید علی صالحی"

http://n-poems.blogsky.com/1392/12/24/post-1275/دیدار-دوباره-ما-میسر-است-

Just Because I Love You

Posted by arghavansamadian on January 23, 2017 at 5:15 AM Comments comments (0)

This poem was written in Iraq as I was sitting at my desk thinking of the love that I had leave behind during my deployment.

© Theron H. Cyrus


Just because I love you

I will smile at you everyday

Give you my very best

And support you in every way...


Just because I love you

I will give you your heart's desire

Wake up in love with you daily

And your love I'll always treasure...


Just because I love you

My heart smile to think of your love

You are my darling, my princess

My sweet angel from above...


Just because I love you

The best in my life you are

I give you my heart forever

And my life, my dreams with you I share


Just because I love you

Hand in hand I'll walk with you

Treasuring every moment

And letting you know that my love is true


Just because I love you

Yes I love you true and true

Loving you forever

And spending the rest of my life with you


Just because I love you

Anything for you I'll do

And when it really comes down to it

I'll always saying that, "I LOVE YOU!!!"


Source: www.lovelifepoems.net/love-poem/just-because-i-love-you

Saadi

Posted by arghavansamadian on January 2, 2017 at 12:00 AM Comments comments (0)

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۷۱


وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من

تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من

ناله زیر و زار من زارترست هر زمان

بس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من

نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو

دست نمای خلق شد قامت چون هلال من

پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی

می‌رسد و نمی‌رسد نوبت اتصال من

خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند

هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من

برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد

فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من

چرخ شنید ناله‌ام گفت منال سعدیا

کاه تو تیره می‌کند آینه جمال من

Molana

Posted by arghavansamadian on January 1, 2017 at 11:00 AM Comments comments (0)

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل ۵۶۳


دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن

اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار

از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

Gabriel García Márquez

Posted by arghavansamadian on June 19, 2016 at 1:25 PM Comments comments (0)

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌ دانند ، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجامشود.

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر رااز داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می‌ كند.

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزیاست كه خود می‌ سازد.

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوستداریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌ دهیم ، دوست داشتهباشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی ، چیزهایی است كه برای انسان اتفاقمی‌ افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌ دهند.

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمنوی است.

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ رابا قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌ توان ایثار كرد ، اما بدون ایثار هرگزنمی توان عشق ورزید.

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردنآنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد ، بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌ های خوب نیست ؛بلكه خوب بازی كردن با كارت‌ های بد است.

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌ كند نارس است ، به رشد وكمال خودادامه می‌ دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می‌ شود.

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیااست.

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

Fereydoun Moshiri

Posted by arghavansamadian on May 31, 2016 at 10:05 AM Comments comments (0)

حریق خزان - فریدون مشیری


حريق خزان بود

همه برگ ها آتش سرخ

همه شاخه ها شعله زرد

درختان همه دود پيچان

به تاراج باد

و برگي كه

مي سوخت

مي ريخت

مي مرد

و جامي سزاوار چندين هزار آفرين

كه بر سنگ مي خورد

من از جنگل شعله ها مي گذشتم

غبار غروب

به روي درختان فرو مي نشست

و باد غريب

عبوس از بر شاخه ها مي گذشت

و سر در پي برگ ها مي گذاشت

فضا را صداي غم آلود برگي كه فرياد مي زد

و برگي كه دشنام مي داد

و برگي كه پيغام گنگي به لب داشت

لبريز مي كرد

و در چشم برگي كه

خاموش...

خاموش...

مي سوخت

نگاهي كه نفرين به پاييز مي كرد

حريق خزان بود

من از جنگل شعله ها مي گذشتم

همه هستي ام جنگلي شعله ور بود

كه توفان بي رحم اندوه

به هر سو كه مي خواست

مي تاخت

مي كوفت

مي زد

به تاراج مي برد

و جاني كه چون برگ

مي سوخت

مي ريخت

مي مرد

و جامي سزاوار نفرين كه بر سنگ مي خورد

شب از جنگل شعله ها مي گذشت

حريق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگي كه خاموش مي سوخت گفتم

مسوز اين چنين گرم در خود مسوز

مپيچ اين چنين تلخ بر خود مپيچ

كه گر دست بيداد تقدير كور

ترا مي دواند به دنبال باد

مرا مي دواند به دنبال هيچ


منبع: http://poetry-rime.blogfa.com/post/3

Samad Behrangi

Posted by arghavansamadian on April 13, 2016 at 11:05 AM Comments comments (0)

به گمانم ذهنیتی که آدم ها برای هم به یادگار می گذارند از همه چیز بیشتر اهمیت دارد...!‏

‏بالاخره در زندگی هر آدمی ،... یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده ... مدتی مانده .... قدمی زده و بعد اما ، بی هوا غیبش زده و رفته... آمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست...!!! اینکه بعد از پایان رابطه، روزی روزگاری .... در جمعی حرفی از تو به میان بیاید ،.. آن شخص چگونه توصیفت می کند مهم است... اینکه بعد از گذشت چند سال ،... بعد از تمام شدن احساستان به هم ،... چه ذهنیتی از هم دارید ، مهم است...!!! اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی ... اینکه تورا چطور آدمی شناخته ، مهم است.... به عنوان یک آدم خوب از تو یاد میکند یا بد؟؟!! می گوید بچه بودی و رفتارهای کودکانه داشتی ... یا منطقی بودی و میشد روی دوستی ات حساب کرد... مهربان بودی یا خودخواه..! میگوید همراه خوبی بودی یا مهم ترین اشتباه زندگیش...!!! خاطرات خوبی از تو دارد یا نه ، برعکس ... بدترین روزهای زندگی اش را با تو تجربه کرده است ...!! به گمانم ذهنیتی که آدم ها برای هم به یادگار می گذارند از همه چیز بیشتر اهمیت دارد... مهربانی تنها چیزیست که انسانهارا ماندگار میکند!!! حتی در ذهن بدترین و خودخواه ترین و بی رحم ترین آدم ها... مهربانی فداکاری میخواهد.... حتی اگر باعث تنهاییت شود... به گمانم ذهنیتی که آدم ها برای هم به یادگار می گذارند از همه چیز بیشتر اهمیت دارد...!‏ وگرنه همه آمده اند که یک روز بروند!‏

 

صمد بهرنگی


Simin Behbahani

Posted by arghavansamadian on January 19, 2016 at 5:55 PM Comments comments (0)

زیادی خوب بودن خوب نیست

زیادی که خوب باشی دیده نمیشوی

میشوی مثل شیشه ای تمیز

کسی شیشه ی تمیز را نمیبیند

همه به جای شیشه ، منظره ی بیرون را میبینند

ولی وقتی شیشه کمی بخار بگیرد

وقتی کمی منظره ی بیرون را بد نشان دهد

همه آنرا میبینند

همه سعی میکنند تمیزش کنند

زیادی خوب بودن خوب نیست

زیادی که خوب باشی شکننده تر میشوی

با هر قدرناشناسی دلت ترک بر میدارد

میشکند

تکه های شکسته را در دستانت میگیری

نگاه میکنی به نتیجه ی زیادی خوب بودنت

زیادی خوب بودن خوب نیست

زیادی که خوب باشی به زیادی خوب بودنت عادت میکنند

آنوقت کافیست کمی بد شوی

همه گمان میکنند زیادی بدی .

 

سيمين بهبهانى

 

 

Paul Eluard

Posted by arghavansamadian on November 21, 2015 at 11:50 AM Comments comments (0)

La nuit n'est jamais complète.

Il y a toujours puisque je le dis,

Puisque je l'affirme,

Au bout du chagrin,

une fenêtre ouverte,

une fenêtre éclairée.

Il y a toujours un rêve qui veille,

désir à combler,

faim à satisfaire,

un cœur généreux,

une main tendue,

une main ouverte,

des yeux attentifs,

une vie : la vie à se partager.

 

Paul Éluard.

Daryush Shayegan

Posted by arghavansamadian on November 13, 2015 at 8:25 AM Comments comments (0)

به زعم داریوش شایگان، ما بسیاری از مفاهیم تفکر غربی را ناآگاهانه و «بی‌چون و چرا و بدون دید تحلیلی و تاریخی می‌پذیریم» و دربارهٔ آنها پرسش نمی‌کنیم. خاطرهٔ قومی ما رو به زوال است. ما دچار توهم مضاعف هستیم، چرا که از یک سوی می‌پنداریم که ماهیت تفکر غربی را شناخته و می‌توانیم عناصری از آن را برگزینیم که با میراث فرهنگی ما سازگار است، و از سوی دیگر «گمان می‌کنیم که هویت فرهنگی خود را حفظ می‌کنیم»، در حالی که خاطرهٔ قومی ما تاب مقاومت در برابر تفکر غربی را ندارد. این توهم مضاعف به دو صورت بروز می‌کند: ۱. غربزدگی ۲. بیگانگی از خود


عبدالله نصری، رویارویی با تجدد. ۱۳۸۶. ص ۳۳۰


Rss_feed